امشب ز فراقت به دلم تاب نمانده است / در دیده خونابه چکان خواب نمانده است

هجر تو چنان مضطربم ساخته امشب / در جان من اسایش سیماب نمانده است

بر لب زده ام مهر خموشی که ز فکرت/ سامان سخن گویی احباب نمانده است

شد خشک چنان زاتش هجر تو وجودم / کاندر جگرم قطره خوناب نمانده است 

ترسم که دگر روز چو پرسی که ..... کو / گویند که آن خسته بی تاب نمانده است