فراق

امشب ز فراقت به دلم تاب نمانده است / در دیده خونابه چکان خواب نمانده است

هجر تو چنان مضطربم ساخته امشب / در جان من اسایش سیماب نمانده است

بر لب زده ام مهر خموشی که ز فکرت/ سامان سخن گویی احباب نمانده است

شد خشک چنان زاتش هجر تو وجودم / کاندر جگرم قطره خوناب نمانده است 

ترسم که دگر روز چو پرسی که ..... کو / گویند که آن خسته بی تاب نمانده است


حداقل


آیه‌های اشکِ من تفسیر می‌شد، بد نبود
دل اگر از غصّه خوردن سیر می‌شد، بد نبود

شورِ ماتم، دشتیِ غم، بغض‌های اصفهان
در بیاتِ تُرکِ شب، تحریر می‌شد، بد نبود

من خرابم! گفته‌ام ساقی بریزد باده‌ای
این خرابی‌ها کمی تعمیر می‌شد، بد نبود!

عقلِ من با عشقِ تو درگیر شد؛ دیوانه‌ام
عقلِ تو با عشقِ من، درگیر می‌شد، بد نبود

چون غلافی کهنه‌ام؛ تا کِی نمردن... زندگی؟ 
قسمت‌ام یک بوسه‌ی شمشیر می‌شد، بد نبود

خواب دیدم یوسف‌ام اما زلیخا سیرتم 
خواب‌ها روزی اگر تعبیر می‌شد، بد نبود

::

عشق؛ این مجنون که لیلا را جنون آموخته ست
مثل یک دیوانه در زنجیر می‌شد، بد نبود

::

تو نمی‌مانی... نه! می‌مانی... نمی‌مانی... اگر
زودهایت، دیرِ دیرِ دیر می‌شد، بد نبود

می‌روی؟ باشد! برو! ... امّا بدان شاید اگر
این "تو"، این "من"، "ما"ی عالم‌گیر می‌شد، بد نبود

{رضا احسان‌پور}