فراق
امشب ز فراقت به دلم تاب نمانده است / در دیده خونابه چکان خواب نمانده است
هجر تو چنان مضطربم ساخته امشب / در جان من اسایش سیماب نمانده است
بر لب زده ام مهر خموشی که ز فکرت/ سامان سخن گویی احباب نمانده است
شد خشک چنان زاتش هجر تو وجودم / کاندر جگرم قطره خوناب نمانده است
ترسم که دگر روز چو پرسی که ..... کو / گویند که آن خسته بی تاب نمانده است
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ساعت 14:24 توسط محمد
|