به خوابم آمدی پر کردی از اندوه خوابم را

به دست ابرهای تیره دادی آفتابــــــم را

و حــــالا مثل نیلـــوفـــــر بــه دنبــال رد پـــــــــایت

به هر سو می کشانم شاخه های پیچ و تابم را

یقین دارم که چشمانت ز هرم واژه ها می سوخت

اگر روزی برایت می نوشتم التهابــــــــم را

و گر نه با همین نامه برایت می فرستادم

دو برگ از دفتر اندوه بیرون از حسابـــــــم را

و یا بی پرده و روشن برایت شرح می دادم

فقط یک خط ز سر فصل کتاب اضطرابم را

کــــــــــــــه تا دیگر دل بی اعتقادت باورش می شد

که من هم چون تو پنهان می کنم از خود عذابم را