خوابم
به خوابم آمدی پر کردی از اندوه خوابم را به دست ابرهای تیره دادی آفتابــــــم را و حــــالا مثل نیلـــوفـــــر بــه دنبــال رد پـــــــــایت به هر سو می کشانم شاخه های پیچ و تابم را یقین دارم که چشمانت ز هرم واژه ها می سوخت اگر روزی برایت می نوشتم التهابــــــــم را و گر نه با همین نامه برایت می فرستادم دو برگ از دفتر اندوه بیرون از حسابـــــــم را و یا بی پرده و روشن برایت شرح می دادم فقط یک خط ز سر فصل کتاب اضطرابم را کــــــــــــــه تا دیگر دل بی اعتقادت باورش می شد که من هم چون تو پنهان می کنم از خود عذابم را
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 0:39 توسط محمد
|