شنیده اید که یک زمانی کلاه در ایران ، معانی خاصی داشت؟
در شهرهای بزرگ مثل: تهران، تبریز و اصفهان تقریباً افراد بالانشین و ثروتمند، کلاة پوستی به سر میگذاشتند؛ به خصوص کلاههایی که از هند، پاکستان و افغانستان میآمد که داراي پشم و کلک طبیعی بود. گروههاي مذهبی تهران، اصفهان و تبریز وامثال این شهرها، عرقچین میگذاشتند، و یک عدهای از متجدّدمأبها شاپو میگذاشتند که یک لبه گرد داشت، و به طور كلي، مردم آن زمان، بیاحترامی میدانستند كه بدون کلاه به مهمانی بروند؛ به مسجد بروند؛ به عروسی بروند؛ به محلّ عزا بروند و همه مردم در روزگار نچندان دور کلاه داشتند. در منطقههایی که کلاهشان پارچهاي بود پارچه ای بود نرم، که در قدیم به آن ژرژت می گفتند . بعضیها هم پارچههایی به نام کرباس را به سرشان میبستند که دستبافت کاشان، یزد و آن مناطق بود. آنهایی که از این نوع کلاة پارچهای میگذاشتند، یک مقدار که معتبرتر و موجّهتر بودند، متر پارچه را بیشتر میگرفتند. آنها مثلاً بزرگی کلاهشان، علامت شخصیت و اعتبارشان بود.
میگویند در آن ایام شخصی که تهیدست، فقیر و ندار بوده فکر میکند كه با بزرگ کردن این کلاه سر، خودش را بزرگ بنماید، ولی چون پول نداشت، چند متر پارچه کهنه به دست آورد و به اندازة شش متر آن را با همان سبکی که قدیم میبستند، به سرش می بندد و از خانه بیرون می آید .
هر کسی كه او را به این شکل ميديد، چون نمیشناختش، خیال میکرد، بزرگی است و به او سلام مينمود و تعظیم میکرد و احترام میگذاشت. فکر میکرد او ملکالتجّار، یا رئیس صنف، یا مدیر قبیلهاي است. تا زمان غروب این کار ادامه داشت ، هوا گرگ و میش شده بود و هنوز هوا روشن بود، یک رند سینه چاکی که شغلش دزدی بود ، از پشت سرش داشت میآمد و چون با فاصله به این کلاه نگاه می کرد برايش معلوم نبود این پارچة اصلش و ذاتش چیست؛ پیش خودش گفت: این الآن روی سرش هفت و هشت متر پارچه است و من اگر این پارچه را بدزدم، فردا صبح ميتوانم آن را به پارچهفروشیاي در جاي دور دستي از شهر که نميداند من دزدم، ببرم و بفروشم و اين طوري پول دو و سه روز زندگیام تأمین میشود. آرام آرام آمد و این کلاه بزرگ را از سر آن گدا برداشت و به سرعت شروع به دویدن کرد. این بزرگوار وقتی دید، آن دزد به سرعت هفت و هشت قدمي از او رد شد. به آن دزد گفت که اي برادر دزد! همانجا بايست و من هم جلوتر نمیآیم و همین جا میایستم و به دنبالت نمیآيم تا کلاه را از تو بگیرم، ولی به هر کسی که به او علاقه داری، قَسَمت میدهم كه این کلاه یک ذره زندگی تو را اداره نخواهد کرد. اگر به امید چنين كاري آن را از سر ما بلند کردی و در رفتی که فردا بروی آن را بفروشی و پولی به تو بدهند ، والله این جور نیست. یک كمي آن طرفتر برو و ببین روشنایی چراغی پیدا میشود، بعد آن كلاه را باز کن و ببین كه من درست ميگويم؟ آن دزد هم كمي آن طرفتر، زیر یک نوري، وقتی پارچه را باز کرد، دید اولاً خود پارچه هفت و هشت متر نیست و پارچه دو متر است و کهنه هم هست، و ثانياً لای این پارچه هم پر از کهنهپاره است كه لاي آن دو متر پارچة كهنه ریختهاند و طرف فقط آن را به سرش بسته تا آن را بزرگ نشان بدهد تا مردم خیال بکنند او آدم بزرگي است.
کلاه یک عدهای در زندگی ، چنين کلاهي است که در آن فقط کهنهپاره است، ولی وقتی به واسطه دزدی یا بادی یا تکانی این کلاه باز می شود معلوم می شود که همه آن بزرگی و عزتی که مردم برای آنها متصور بودند جز کهنه ای بدرد نخور چیزی نیست .....
این ایام کلاه خیلی از بزرگان تکان خورد و مشخص شد آن همه بزرگی چه بوده!!!!!!
ولی بعضی از دزد ها هنوز هم متوجه نشده اند که این کلاه ارزشی ندارد و نمی تواند دوای درد آنها باشد .