بر نيامد از تمناي لبت كامم هنوز

از کودکی چوپانی را دوست داشت و می خواست همیشه در طبیعت میان کوه و صحرا ودره های زیبای بابل وجود خداوند را احساس و در خلوت و تنهایی به او فکر کند . او حالا پیامبری است  که می گویند بسیار بسیار ثروتمند و دارای گله های بزرگی است . ولی باز هم خود به چوپانی علاقمند است و همیشه در دل کوهها و درههای زیبابه ذکر خداوند مشغول .

روزی چنان غرق عبودیت شده بود که صدایی او را به لرزه انداخت : سبوح قدوس ربنا و رب الملائکه و الروح .... 

ذره ای تامل کرد تا خودش را پیدا کند ولی با این وجود باز از صدایش معلوم بود که چه حالی داردبه هر طرف نگاهی می انداخت ولی کسی را نمی دید فریاد زد : ای منادی اگر دوباره جمله ات را تکرار کنی نصف ثروتم را به تو می بخشم ....

صدا نزدیک تر از قبل بود که می گفت  :  سبوح قدوس ربنا و رب الملائکه و الروح .... 

همه جای کوه را نگریست اما دویدن های او  اثری نداشت حیران و واله چنان مشتاق شنیدن بود که اینبار از ته دل در حالی که با التماس از او می خواست فرمود :ای ندا کننده اگر دوباره تسبیح گوی معبودم شوی و نام رب العالمین را به زبانت جاری سازی تمام ثروتم و داراییم را به تو می بخشم .

...       سبوح قدوس ربنا و رب الملائکه و الروح          .... 

مسبح چنان ابراهیم را مست و از خود بی خود کرده بودكه  بار سوم فرمود : اگر دوباره بگویی این بار خودم را عبدت می کنم و تا اخر عمر غلام تو خواهم بود ......

  ........ چهره ای زیبا مقابل ابراهيم  بود که میگفت : ای ابراهیم من جبرییلم و این امتحانی بود از جانب خداوند ..............

اندر پس پرده گفتگوي من و توست   چون پرده بر افتد نه تو ماني و نه من

و این داستان بر گرفته از حدیثی بود  که ما با زبان ادبی کمی به آن زیبایی  اضافه نمودیم

عصر جمعه است و من اين مطالب را مي نويسم . بهانه اين كار نوشته اي از برادر عزيزم اقا عميد بود كه مرا بعد از مدتها باز وادار به نوشتن داستاني كوتاه نمود.البته در وبلاگ خلاصه كردم تا حوصله مباركتان از قلم خسته كننده بنده سر نرود. همين