به خوابم آمدی پر کردی از اندوه خوابم را به دست ابرهای تیره دادی آفتابــــــم را و حــــالا مثل نیلـــوفـــــر بــه دنبــال رد پـــــــــایت به هر سو می کشانم شاخه های پیچ و تابم را یقین دارم که چشمانت ز هرم واژه ها می سوخت اگر روزی برایت می نوشتم التهابــــــــم را و گر نه با همین نامه برایت می فرستادم دو برگ از دفتر اندوه بیرون از حسابـــــــم را و یا بی پرده و روشن برایت شرح می دادم فقط یک خط ز سر فصل کتاب اضطرابم را کــــــــــــــه تا دیگر دل بی اعتقادت باورش می شد که من هم چون تو پنهان می کنم از خود عذابم را
راستش هر چقدر تامل کردم که برای شروعی دوباره چیزی بنویسم،نتوانستم.
تفکرات چند روزه ام به جایی نرسید .
شعری را چند وقت پیش حفظ کرده بودم که نمی دانم شاعر بزرگوارش کیست ولی
برایم هم زیباست هم هر وقت می خوانمش بی اختیار از خود بی خود میشم:
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو میاندیشم
به
تو آری به تو، یعنی به همان منظره دور
به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور
به
همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به
تبسّم... به تکلم... به دلارایی تو
به خموشی... به تماشا... به شکیبایی تو
به
نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی
چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است
در
من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است
یک
نفر ساده چنان ساده که از سادهگی اش
میتوان یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه
این خواب گرانسنگ، سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در
من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است
یک
نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
اگر
این حادثه هر شب تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
آری
آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک
از پشت دل آیینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن
الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی